
رفتم تو مطب؛ پارسال اوایل تابستون 3 - 4 بار رفته بودم پیش همین دکتر، شناخت منو، خیلیم خوب.. _ سلام خانوم، خوبین؟ اوضا احوال خوبه؟ من: مرسی ممنون ، بد نیستم _ لاغر شدین... داداش خوبن؟! دیگه مسئله ای پیش نیومده ؟ و ... واقعاتعجب کردم : دکتر چقد خوب یادتونه :) داداشم خوبه خداروشکر، نهدیگه مشکلی نداره و ... _ آره، چرا یادم نباشه.. اومده بودی دنبال ام اس می گشتی تو خودت :) با همون حال گرفتم خندم گرفت از حرفش: من نمیگشتم که، خوب علائمش بود دیگه، اذیت می کرد مشکل جدیدمو براش توصیح دادم.. چشمامو! بعد از کلی سوال و معاینه یهو برگشت گف: چرا ازدواج نمیکنی؟ دوای درد تو ازدواجه! بازم خندم گرفت؛ از این هوشش خوشم میومد؛ داشت حواسمو پرت میکرد که استرسم کم شه ادامه دادیم! داشت به عناوین مختلف به حرفم میگرفت...
ادامه مطلب