
* رو صندلی عقب ماشین بودیم، سرش رو بازوم بود، کاملا بی حال... نگاش که میکردم دلم کباب بود،یه پسر 23 ساله قد بلند،هیکلی، ورزشکار! که حتا تواننداشتسر پا واسته! اشکام همینجور میومد پایین! یه لحظه چشماشو باز کرد؛ گفتم دلم میخواد بزنم لهت کنمسهند!!با دستش صورتمو پاک کرد، یه لبخند کمرنگ و دوباره چشماشو بست.. * به شدت معتقدم پسر بچه، پسر نوجوون، پسر جوون، حتا پسری که خودش پدر شده! ینی شده آقای...
ادامه مطلب